سه‌شنبه ۲۵ تير ۱۳۹۸ - ۰۲:۴۶  |  Tuesday, 16 July 2019
کد خبر: ۲۵۴۰۰
تاریخ انتشار: ۰۹:۵۳ - ۱۵ تير ۱۳۹۸
خاطرات استاد جهانگیر ایزدپناه از دوران تحصیل:
مدرسه اتاقی گلی بود و زیراندازمان هم کاه؛ همه با زیر شلواری ( تومبون یا تومون ) بودیم و از شلوار خبری نبود ؛ لباس ها هم معمولا وصله پینه داشت و از تنوع لباس کم تر خبری بود ....
پایگاه خبری آوای رودکوف-«جهانگیرایزدپناه»درقریه فیلگاه از توابع دهدشت به سمت بهبهان اولین مدرسه ای بود که در آن منطقه تاسیس شد و دانش آموزان از روستاهای اطراف ( بعضی از روستاها حتی بیش چهار کیلومتراز مدرسه فاصله داشتند ) به آن جا می آمدند و چون بعد از ظهر هم کلاس داشتیم ، مقداری نان و گاها قاتقی برای نهار می آوردیم .

مدرسه اتاقی گلی بود و زیراندازمان هم کاه؛ همه با زیر شلواری ( تومبون یا تومون ) بودیم و از شلوار خبری نبود ؛ لباس ها هم معمولا وصله پینه داشت و از تنوع لباس کم تر خبری بود . بعد از چندی مدرسه به ساختمانی معروف به پنج در ( ساختمانی که مرحوم خسرو خان بویر احمدی در آن به قتل رسید ) انتقال یافت .

برای کل مدرسه فقط یک معلم بود که از دانش آموزان کلاس های بالاتر برای دانش آموزان جدید هم کمک گرفته می شد .

اولین معلم مان جناب مهربان میرزا امراله جهان بین بود که اصل و نسب اش از سادات است و خانم اش از دختران ملا قباد سی سختی ( نیک اقبال ) و آخرین معلم ملا فضیل افراشته از اولاد مومنی های فیلگاه . همه معلم ها دارای مدرک ششم ابتدایی بودند که با طی کردن دوره دانشسرای مقدماتی یا تربیت معلم ، به روستا آمده بودند.نسل ما زندگی تحصیلی شان را مدیون آن ها است . بعد سپاه دانش با تحصیلات دیپلم آمد که خود تحولی بود و ساخت مدرسه جدید و امکانات جدید ( مخزن آب ، ساختمان و کلاس های جدید ، جیره غذایی ،توپ و تور و شن ریزی حیاط و .... ) .

صبح باید از راه دور پیاده خود را به مدرسه می رساندیم وقت بازی نبود . اما عصر واقعا در بین راه تفریح بود . از ِکل کلَه و چوکلی و سنگ اندازی گرفته تا دنبال کردن پرندگان و خرگوش ها و روباه ها و رملک خوردن از مشغولیاتمان بود . گاهی به ندرت هم ماشینی که به سمت بهبهان می رفت از سر دلسوزی ما را سوار می کرد . چه کیفی داشت ماشین سواری در هوای آزاد و مفتی ! بی خیال گرد و خاک . فردا برای هم کلاسی ها که از دیگر روستاها می آمدند ، با کلی آب و تاب تعریف می کردیم که ما ماشین سواری کردیم .

اما برای امتحان های ششم ابتدایی می بایست ، می رفتیم دهدشت . یادم هست یکی دو روز قبل یک نفر بزرگسال همراه مان آمد و پیاده به طرف دهدشت حرکت کردیم . همان مرد همراه مان ما را برد منزل زنده یاد کی سالار تاس احمدی و خانم مهربانش که به اصطلاح خودمان پیش کال جناب میرزا امراله جهان بین بود از مهمان نوازی کوتاهی نمی کرد و روز موعود امتحان هم در حیاط بزرگ که نمی دانم دبستان یا دبیرستان دهدشت بود ، امتحان دادیم . از پلی کپی خبری نبود سوال ها را یکی بلند بلند می خواند و بقیه ممتحنین تکرار می کردند . یادش بخیر زنده یاد کی عطا طاهر هم از ناظران امتحان بود و همین که در جلسه امتحان دستی به شانه ام زد و گفت عمو خوبی و حال و احوالی کرد و گفت دستپاچه نشوید ؛ این خود دل گرمی و روحیه ای بود .


یکی از دانش آموزان (محمد ذ کی پرما ،معروف به آقای چیز) به دلیل کمی نمره ، واجد شرایط شرکت در امتحان نهایی نشده بود لج کرده و سوال ها را که ممتحنین با صدای بلند می خواندند گوش می داد و جوابش را پیدا می کرد و می پرید روی گوشه ای از دیوار حیاط و با صدای بلند جواب صحیح را می گفت و فراش های مدرسه دنبال اش می کردند اما ناگهان سر از گوشه دیگر حیاط در می آورد و جواب سوال ها را به ما می رساند . خدا عمرش را زیاد کند به هر نفر یکی دو نمره ای کمک کرد . الآن باید معلم بازنشسته باشد .

ادامه دارد....
نام:
ایمیل:
* نظر:
عکس روز